|
بودیم وکس پاس نمی داشت هستیم ..باشد نباشیم و بدانند بودیم
|
بزرگ ترین آرزویم اینست که کوچک ترین آرزوی تو باشم..........
بيچارگي است اگر دست تهي خويش را به سوي مردم دراز کنم و آنان چيزي در آن ننهند
و نااميدي است اگر دستاني سرشار به سوي مردم دراز کنم و کسي چيزي از آن برندارد.
اگه تا روز قيامت داشتنت نباشه قسمت ..چشم به راه تو مي مونم
..با دلي پر از صداقت ؛اگه با اشكاي گرمم دل سنگ برام سوزه ...اگه جسم من بپوسه بعد دنياي
دو روزه ....اگه نقش قصه ها شي ؛مه روي قله ها شي ؛بري و از من جدا شي اگه باشي و نباشي ؛من فقط عاشقت هستم؛ من همين يه قلب خسته ام ..اين تويي كه مي پرستم...سر سپرده ي تو هستم ...اگه جاي تو به اين دل همه دنيا رو ببخشن ..مي گذرم از هر چي دارم اگه باشي عاشق من...اگه زنجير به پاهام اگه قفلي اگه صد بند ؛اگه باشي تاجي بر سر يا كه از ذره اي كمتر ..دل من داغ تو داره ..تا ابد تا روز آخر اگه با يه قلب تب دار بشم از عشق تو بيمار ؛يا وجود عاشقم رو ببرن تا چوبه ي دار ه؛اگه زندگي نباشه طعمه ي خشم خدا شه ...يا كه در حسرت عشقت روحم از بدن جداشه ...اگه قلبمو شكستي ..رفتي و از من گسستي مهربون يا خود پرستي هر چي هستي ..هر كي هستي ..من فقط عاشقت هستم
من همين يه قلب خسته ام
اين تويي كه مي پرستم تو بتي من بت پرستم

يادم آمد تو به من گفتي:
« از اين عشق حذر كن »
« لحظه اي چند بر اين آب نظر كن »
« آب آيينه عشق گذران است »
« تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است »
« باش فردا كه دلت با دگران است »
« تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن »
با تو گفتم:
« حذر از عشق؟ » « ندانم »
« سفر از پيش تو؟ »
« هرگز نتوانم »
« روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد »
« چو كبوتر لب بام تو نشستم »
« تو به من سنگ زدي, من, نه رميدم, نه گسستم »
« باز گفتم : كه تو صيادي و من آهوي دشتم »
« تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم »
« حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم, نتوانم . . . »
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آمد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نه گسستم, نه رميدم
رفت در ظلمت غم,
آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو امّا به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
مي ميرم برات
مي ميرم برات ..نمي دونستي مي ميرم بي تو بدون چشات
رفتي از برم .. تو نمي دونستي که دلم بسته به ساز صدات
آرزومه که نمي دونستي ... که من مي ميرم برات مي ميرم برات
عاشقم هنوز ... نمي خواستي که بموني يا بسوزي به ساز دلم
گفتي من مي رم ....تو نمي خواستي بري تا فرداها باور خوشگلم
برو راهي نيست ...... تا فردا باور خوشگلم ......
سفرت بخير اگه مي ري از اينجا تک و تنها تا يه شهر دور
برو که رفتن بدون ما مي رسه به يه دنيا نور
سفرت بخير برو گر شکستي ز من مي توني دوباره بساز
از دلي شکسته نا اميد و خسته تو باغرور
نمي خوام بيام نمي خوام ميون تاريکي من تو هروم بشي
نمي خوام ازت نمي خوام مثل يه شمع بسوزي برام تا تموم بشي
برو تا بزرگي مي خوام که فقط آرزوم بشي
زورکی نخند عزیزم میدونم اومدی بازی . نمی خوام این آخرین بازی زنگیم و ببازی . خودتو راحت کن و فکر کن جبران گذشته است
از منم می گذره اما به دلت چاره نسازی ... اومدی بشکنی بشکن ؛از من ساده چی مونده ...قبل تو هر کی که بوده تار . پود مو سوزونده
تو هم از یکی دیگه سوختی می خوای تلافی باشه ... بیا این تو و دل و باقی احساسی که مونده ... دل ما اونقده پاره است ؛موندش مرگ دوباره است
آسمون سینه ی ما خیلی وقته بی ستاره است ... همینی که باقی مونده واسه دل خوشی تو بشکن ...تیکه تیکه هامو بردن ... آخریشم تو بکن
نمی خوام بگذره عمری ؛خسته شی واسه فریبم ... یقتو نمی گیره هیچ کس آ خه من اینجا غریبم ... بزن و برو عزیزم ؛مثل هر کس که زد و برد
طفلی این دل که همیشه به گناه دیگرون مرد ... نفرتت رو از یک غریبه ؛سر یه غریب خراب کن ...مهم نیست که چه جرمی یا گناهی این سزاشه
باقی دلم یه مشت خاک ؛همینم می خوام نباشه .....عقده های یه شکست و خالی کن سر دل من ... دیگه متروک مونده واست خاک پیر ساحل من
از نگات خوب میفهمم که تو فکرت یه فریبه .... بازی بسه پا شو بشکن ... من غریب و تو غریبه
" بیش از عشق عاشق تو هستم "
نمی توان در وازه ها گنجاند احساس من را به تو ؛ احساس من به تو نیرومند ترین احساسی است که تا کنون داشته ام با این حال هنگامی که
می خواهم آن را به تو بگویم یا حتی آن را برایت بنویسم وازه ای را نمی یابم که حتی بتواند احساسی نزدیک به زرفای احساس مرا بیان کند
و گر چه نمی توان جوهر چنین احساس شگفت انگیزی را پیدا کرد ؛ می توانم بگویم در کنار تو چه احساسی دارم .... آن گاه که در کنار تو هستم
....گویی پرنده ای هستم که آزاد در آسمان صاف و آبی رنگ بال می گشاید ... آن گاه که در کنار توام گویی گلی هستم که شاداب گلبرگ هایش را می گشاید
آن گاه که در کنار توام گویی موجی هستم در اقیانوسی که توفنده بر ساحل می کوبد ... آن گاه که در کنار توام گویی رنگین کمانی هستم در پس
طوفان که سر بلند ؛رنگ هایم را نمایان می سازم ... آن گاه که در کنار توام گویی غرق در زیبایی ها گشته ام واین تنها بخش کوچکی است از
احساس شگفت انگیز که در کنار تو دارم ..شاید وازه عشق را از آن رو ساخته اند تا زرفا و شکوه احساس من به تو را بیان کند
و انگار که این توان را ندارد .... ولی بدان خاطر که عشق کما کان بهترین وازه هاست بگزار هزار بار بگویم ............
" بیش از عشق عاشق تو هستم "


تصمیمم را گرفتم...احساس می کردم کوهی از قدرت و اطمینان و بی باکی در سینه دارم.می خواستم به او بگویم که از کودکی خانه ی کوچک قلبم به امید او پر نور و گرم بوده است...وقتی کنارش ایستادم گلویم خشک شد...سرم را پایین انداختم...دفترچه ی خاطراتش روی میز بود...
داخل یک قلب سرخ رنگ...
اسم کس دیگری را نوشته بود !!!
